
خب فکر کنم آخرین باری که شب احیا بود و من رفتم مسجد یازده دوازده سالم بود تازه گریه هم کردم با همسایه ها و ناهید خانوم میرفتیم مسجد دو تا کوچه بالاتر کنار خونه داییم...چه حالی میداد واقعا حکم یه یوگای حسابی رو داشت سبک میشدم با اون سن کمم قرآن یزرگ میذاشتم رو کلم ....گاهی وقتا قرآن انقدر به کلم سنگینی میکرد که محبود میشدم گردنمو بیارم پایین و شکل اورانگوتان میشدم .... نمیدونم چی شد.که چشمه اشکام خشک شد کلم بزرگ شد و به قرآن سنگینی کرد دلم یه احیای دوباره میخواد اما تنها..خودم باشم و قرآنی که سال...
ادامه مطلب