...

خرید بک لینک

پیکان داشت. داغون ترین و فرسوده ترین پیکانی که تصور میکنی.قهوه ای. با همون پیکان میرفت عمده فروشی سیگار و دو کارتون سیگار بهمن به قیمت عمده میخرید. یکیشو آخر هفته ها میگرفت تو دستشو میبرد برای پدرش یکیشم میذاشت برای خودش. شکم زده بود. خوشحال بود. میزد رو شکمش میخندید میگفت سفته عین طبل. بازنشسته شد. میگقت من که نمیشینم خونه. میگفت بدم میاد عین پیرمردا بشینم تو پارک و تسبیح قر بدم. به محض بازنشستگی رفت سراغ یه کار دیگه. همین اواخر همش با دوستاش جمع میشد. همه از خودش جوون تر. تو مهمونیا کنار جوونا مینشست. سرزنده بود. زرنگ بود. کاری نبود که راه نندازه. قفلی نبود که باز نکنه. سود میکرد و میخندید. خرج نمیکرد. از خرج کردن بیزار بود. وقتیم که برای دل بچه هاش خرج میکرد، کوفت و زهرمارشون میکرد. قبل به دنیا اومدنم این خونه سیصد متری رو با جیبای خالی و قرض خرید. به خودم اومدم و دیدم داره پول جمع میکنه تو بانک. معمولا حقوق میرفت تو بانک و ذخیره میشد. بازم خونه خرید با پولا و چند سهم از خونه پدریشو خرید. اون خونه رو فروخت و ضرر کرد. دوباره خونه خرید. سود کرد. خیلی. بزرگ خانوادش بود. کسی جرئت نداشت رو حرفاش حرفی بزنه. قرقی مادرش بود. پنیر،شیر، پیاز، سیب زمینی، گوشت...یخچالشو پر میکرد.کارگر بی مزدش بود.تنها کارگر مادرش. چند سال بعد کار جدیدشو ول کرد. میگفت خسته شده. نشست تو خونه. نه تو پارک. تسبیحم دستش نبود. نشست و نشست تا یه روز پاشد که راه بره و افتاد زمین. گفتیم پاش گیر کرده لبه فرش. باز خورد زمین. گفتیم زمین کجه. کی میتونه زمینش بزنه؟!.. بازم خورد زمین. میگفتن نمیدونیم مریضیش چیه...هر کی یه علاج داد و بی نتیجه. زمین میخورد. یه بار تو دستشویی حموم یه بار تو حیاط یه بار تو کوچه و خیابون... هربار یه جای صورتش زخم و کبود بود... 

بازم میگم...

بی عنوان...

ما را در سایت بی عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:58

صفحه بندی