
باهشون دعوا کردم...دیگ خسته شدم از دست این دوتا ...کولم رو برداشتمو هر چی کتاب داشتم ریختم توش از خونه زدم بیرون ..با اون گرمای شدید و کوله ی سنگین پنجاه متر سربالایی رو بالا رفتم دیگ نفسم بالا نمیومد...الحمد لله رب العالمین مادر بزرگم خونشون خالیه چون چن وقتیه رفته اصفهان ...کلید برده بودم وقتی درو باز کردم مستاجره خونه مامان بزرگم با ی نگاه متعجب وااااری نگام کرد ...بدون هیچ سوال و جوابی رفتم طبقه بالا .. بعد مدتها به سکوت رسیدم...کی گفته تنهایی بده؟!زندگی کردن با یه مشت ادم که سر هر چیزی رو س...
ادامه مطلب