باهشون دعوا کردم...دیگ خسته شدم از دست این دوتا ...کولم رو برداشتمو هر چی کتاب داشتم ریختم توش از خونه زدم بیرون ..با اون گرمای شدید و کوله ی سنگین پنجاه متر سربالایی رو بالا رفتم دیگ نفسم بالا نمیومد...الحمد لله رب العالمین مادر بزرگم خونشون خالیه چون چن وقتیه رفته اصفهان ...کلید برده بودم وقتی درو باز کردم مستاجره خونه مامان بزرگم با ی نگاه متعجب وااااری نگام کرد ...بدون هیچ سوال و جوابی رفتم طبقه بالا .. بعد مدتها به سکوت رسیدم...کی گفته تنهایی بده؟!زندگی کردن با یه مشت ادم که سر هر چیزی رو سرت آوار میشن و رو مخت راه میرن یا تا ناراحت میشن تو رو یه گوشه گیر میارن و هرچی دق دلیه سرت خالی میکنن کجاش خوبع؟!کولرم که کار نمیکرد مجبوری سر و صورتمو خیس میکردم...خدایا خودت بگو این چه وضعیع؟!مستاجر مامان بزرگم که دییگه وللل کن نبود ''بیست و پنج هزار ششصد سی و نه'' دفعه اومد بالا !!!یه درم نمیزد!هردفعه هم یه بهونه جدید داشت!
مریم زنگ زد گفت بیا با هم بریم بیرون رفتم تا پارک دیدمش ...خیلی باهام حرف زد آخرش هم نتیجه گرفتم باید برگردم خونه!
لجبازی آخر و عاقبت نداره!کاش یا لجباز نبودم یا حداقل یکم بیشتر بودم
پ.ن. وبلاگم حق داره از دستم ناراحت باشه...ده روز از تولد یک سالگیش گذشته و من فراموش ...
بی عنوان...
ما را در سایت بی عنوان دنبال میکنید
برچسب: ۲۵۶۳۹, نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:06