صبح رفتیم سر صف کلاس حالمم زیاد خوب نبود جبارسینگ هم اومد سر صف گفت میخوایم تجلیل کنم از دانش اموز خوب مدرسمون که مسابقه علمی رتبه اووردن بعد اسم منو صدازد ...باورم نمیشد اخه من که خیلی بد جواب داده بودم رفتم اما دست خالی برگشتم نامردا یه جایزه هم بهم ندادن اما جبارسینگ بهم گفت فردا قراره بریم کانون مرکزی منم که دل تو دلم نبود فرداش امتحان ادبیات داشتیم سریع امتحانمو دادم تازه یکمم از شقایق تقلب کردم بعدش اژانس گرفتم و با مدیرم رفتیم سالن مرکزی یه طرفش پسرا بودن یه طرف دیگش دخترا...منم یه گوشه نشستم بعدش اسممو صدا زدن اولش فکر میکردم اول شدم اما خب دوم شده بودم یه کارت هدیه هم بهم دادن که موجودیش چهل تومن بود خدا بده برکت
....نفر اول هم از تیزهوشانیا بود..بعدشم که اومدم سر کلاس همه بهم تبریک گفتن یهو دیدم سر میز دبیر ریاضی یه جعبه شیرینیه خیلی گشنم بود و بدون اینکه حواسم باشه دستامو زدم بهم گفتم وااای شیرینی...بیچاره دبیره فکر کرد من از این نخورده هام جعبه شیرینیو گرفت جلومو گفت بیا عزیزم هر چه قدر که دوست داری بردار....پشیمون شدم....آبروم رفت
پ.ن.شقایق و مهشید گیر دادن که شیرینی میخوان....خدایا خودت
پ.ن.باور نکردنیه...اما ابمیوه و کیک بهم رسید
ما را در سایت بی عنوان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 72