امروز با سردرد و لرز رفتم آزمون قلم چی بدم...دوسه روزه سرما خوردم بیماری به اسم فارنژیت گرفتم...اصلا نتونستم درس بخونم واسه ازمونم هیچ انگیزه ای نداشتم اما رفتم ...رفتم بشینم روی صندلیم یهو دیدم دختر عموم محدثه هم دقیقا کنارم نشسته یجوری روشو برگردونده بود که مثلا من تو رو نمیبینم منم اهمیت ندادم...بعدشم برگشو برداشت و جاشو عوض کرد بازم اهمیت ندادم ....ازمون به بدترین شکل ممکن بود هیچ وقت انقدر احساس ضعف نکرده بودم دلم میخواست بیفتم گریه و همه چی رو ول کنم بیام خونه حالمم اصلا خوب نبود ...بالاخره تموم شد ...تا چند لحظه عین منگولا به سقف نگاه میکردم بدترین امتحانی بود که تو عمرم داده بودم...بالاخره با صدای راضیه به خودم اومدم داشت صدام میکرد که تاکسی بگیریم بریم خونه منم وسایلمو جمع کردم...راه افتادیم باهم ..بعد مدتی من گفتم دیدی محدثه تا منو دید جاشو عوض کرد ....راضیه میخندید میگفت تو مدرسه معلما مسخرش میکنن خیلی کند مغزه...میگفت یبار داشتم از تو تو کلاسمون تعریف میکردم بعد محدثه ازم پرسید من خشگل ترم یا دخترعموم ؟....
راستش حرفاش قدیمی بود قبلا هم دیده بودم محدثه همچین سوالایی رو از بقیه میپرسه ...اما چیزی که بیشتر از همه فکرمو مشغول کرد دختری بود که یبار محدثه باز هم همین سوالو ازش پرسید...یاد اون دختر افتادم ..خیلی مظلوم بود سااااکت حتی یک بارم ندیده بودم تو کلاس حرف بزنه ...گاهی وقتا فکر میکردم شاید از نظر عقلی مشکل داره...چند وقت پیش شقایق بهم گفت ن بیچاره از بس که پدرش کتکش زده افسرده شده و حرف نمیزنه....حالم گرفته شد دوباره قربانی و طبق معمول دختر ...چی میشه اونم حقشو از زندگی بگیره؟خدایا این دیگه چه حکمتیه؟!یه ادم چه قدر میتونه بی کس باشه؟!
پ.ن.محدثه از من خشگل تره...اینو به خاطر تواضع نمیگم واقعا زیباتر از منه
پ.ن.پاک کنمو جا گذاشتم
بی عنوان...
ما را در سایت بی عنوان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 1:57