تند تند شروع کردم خوندن ۴ تا نمونه سوالم حل کردم ...خیلییی چیزا یادم رفته بود...داشتم دیوونه میشدم...اعصابم داااغون رفتم سر جلسه برگه اولو خیلی خوب حل مردم اما وقای به برگه های بعدی رسیدم خیلی از سوالا رو بلد نبودم یا کلا فراموش کرده بودم دیگه نفسم بالا نمیومد...حالم داشت بد میشد...چشمام پر اشک شده بود اما همه تلاشمو میکردم که فقط بغضم نترکه...ولی همینجپری اشمام سرازیر میشد با حالت ناامیدوارانه شروع کردم به حل کردن سوالا ....هر چی که بلد بودم و نوشتم اما بازم اونایی مه بلد نبودم خیلییی بیشتر بود...وقتی خساب مردم دیدم ۳ نمره غلط دارم دیگه قدرت تحمل کردن وضعیت خودمو و دیدن بچه هایی که خیلی راحت برگشونو پر میکردن نداشتم...یه لحظه با خپدم فکر کردم شاید بشه برگمو سفید بدم....به مراقب گفتم اونم به برگم نگاه کرد و گفت تو که خیلیا رو نوشتی گفت نمیشه اجازه نمیدن کسی تو خرداد بیفته..آخ بخشکی شانس دیگه ذست خودم نبپد اون بغض خفته شکسته شد دستام میلرزید خدایا من که این همه خونده بودم ا....رفتم تو حیاط یه گوشه نشستم و بچه ها رو نگاه میمردم که با جیغ و داد و خنده داشتن به هم جواب سوالا رو میگفتن....بیشتر حالم گرفته شد حسودیم شد ...شیدا اومد پیشم گفت چرا انقدر ناراحتی ماحرا رو گفتم گفت ناراحت نباش زمین درس مهمی نیس تو کنکورم تاثیر نداره....بعدش مهشید اومد وقتی صورت پف کرده و ناراحت منو دید جا خورد حالمو پرسید بعدشم یه بسته کادو شده بهم داد به عنوان کادوی تولدم یه سررسید دستش درد نکنه اما حتی کادوی مهشیدم خوشحالم نکرد...ولی وقتی برگه شیدا بررسی کردم فهمیدم دو نمره غلط دارم...دونمره نمره خیلی زیادی واسه زمینه...
اومدم خونه شروع کردم به داد و بیداد که چرا بیدارم نکردین...اگه اونا بیدارم میکردن شاید غلطام خیلی کمتر میشد...بعد بابام گفت بزار زنگ بزنم به بابای دکی ببینم میشه دوباره امتحان بدی ... زنگ زد... نمیشد ...
زمین ازت متنفرم بدترین خاطره دوران تحصیلیمو برام ساختی...تنها چیزی که از خدا میخوام اینه که خدا از باعث و بانی زمین نگذره خدا ازش نگذره خدا تو اوج سختی قرارش بده تا بفهمه من دارم چی میکشم
پ.ن.شتر در حواب بیند معدل ۱۹.۹۰
ما را در سایت بی عنوان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 81