شام قریبان

خرید بک لینک
شام قریبان

دیروز دعوت شدیم منزل زندایی جان به صرف شام...درسام زیاد بود ولی مجبوری رفتم ...حالم خیلی خووب بوود...دیدن زهرا (عضوی از دهه گودزیلا ها) با رژلبش و گیر دادن به بنده که چرا موهاتو میریزی بیرون و نگاه های عجیب شوهر خالم نتونست حال خوووبم رو بد کنه اومده بودم کلیی غذا بخورم جدیدا خیلی گشنه شدم...رفتم سر سفره چلو مرغ و برنج زعفرونی اگر چه از مرغ بدم میاد اما واقعا نمیشد از رنگ سرخ و دل فریبش گذشت...برنج کشیدم یه رونم گذاشتم کنار بشقابم ...بعد اولین قاشقو گذاشتم تو دهنم...نههه!!!!!! این چرا اینجوری بود؟! حالم داشت به هم میخورد ....برنجش حتی ذره ای نمک نذاشت مرغشم داخلش از بس نپخته بود صورتی بود به قیافه بقیه که نگاه کردم بر وخامت اوضاع چلومرغ آگاه تر شدم...خالم که بیچاره لقمه از گلوش پایین نمیرفت سرخ شده بود...غذای بد مزه، فین فین کردن بعضیاااا وسط سفره ،دیدن دهن گشاد شوهر خالم هنگام خوردن سالاد و سسی که از دم و دهنش در حال فروریزش بود..دیگه تحمل نکردم...حالم بد شد:-( اخر شب زن داییم بااا افتخار گفت :دیدین چه غذای "هلفی ای" خوردین؟! حتی تو برنجش یه دونه نمک هم نریختم مرغشم نمک نداشت و به جای رب که پر از نمکه توش گوجه ریختم سس سالاد هم ماست و آب لیمو بود و توش مایونز نریختم ....و بقیه که فقط با سکوت سراشون رو تکون میدادن ...و من...

| جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶|1:15 | man✓ |


بی عنوان...

ما را در سایت بی عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: شام,قریبان, نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:06

صفحه بندی