مامانم دىشب چىزى بهم گفت که تاالان نمىدونستم...گاهى وقتا فکر مىکردم علت اىنکه مامانم درسشو ادامه نداده تنبلىش بوده اما موضوع چىز دىگه اى بود مامانم گفت تو ده ىه نفر در حالتى که مست بوده ىکى از دوستاشو به قتل مىرسونه از قضا اون فرد قاتل مىشده پسر داىى مامانم... بعد مدتى کل خانواده اون قاتله براى رها شدن از دست حرف مردم خونشونو مى برن شهر و تنها خانواده اى که با قاتل سرو کار داشته خانواده مامان من بوده...دىگه بعد از اون آزار و اذىت خانواده مقتول شروع مىشه حتى مامان بزرگمو کتک مىزنن ىا بهشون فحش و بد و بىرا ه مىگفتن و خواهر مقتول هم هم کلاسى مامان من بوده... مامانم مىگفت از بس اذىتم مىکرد از مدرسه رفتن مى ترسىدم مى گفت گاهى اوقات خودمو به مرىضى مىزدم که فقط با خواهرش روبرو نشم همىن شد که کم کم ترک تحصىل کردم و خونه نشىن شدم...مىگفت الان هم گاهى اوقات اون زنه رو مى بىنه... مامانم آه مى کشىد .و مى گفت ازش نمى گذرم اون باعث وضع الان من شد.
.پ.ن. چند روز دىگه براى جشن گرفتن بدبختى ى دختر دعوتىم...خوبه حداقل اسمشو گذاشتن عروسى
بی عنوان...ما را در سایت بی عنوان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74