قِِر سرویسی

خرید بک لینک
خب دیروز قرار شد بابام بیاد سراغم و با سرویس نرم آخه باید میرفتم تاییدیه کارت مایه ننگمو میگرفتم...بگذریم...شقایقم بهم گفت با سرویس نمیاد قرار بود مصطفی(نامزدش) بیاد سراغش...زنگ خورد و زدم بیرون با شقایق...شقایق دستمو کشیدو یواشی یه ماشین نشونم داد که یه پسر داخلش بود گفت این مصطفاست...یواشکی نگاهش کردم...خیلی زشت بود...از دهنم پرید گفتم وااای اینکه خیلی زشته ...شقایق چشاش چهارتا شد گفت تو مگه میتونی از این فاصله اونو ببینی؟!!

تو ماشین بابام که رفتم یه نگاه دیگه انداختم واقعا زشت بود سنشم زیاد به نظر میرسید...شقایق خیلی خیلی خشگلتره...امیدوارم خوشبخت بشن

فرداش تو حیاط شقایق نظرمو راجب مصطفی پرسید...خب اون سوتیم رو تصحیح کردم و گفتم از نظر قیافه متوسطه اما معلومه خیلی مهربونه

امتحان عربیم هم دادم 1 نمره غلط دارم...خوب نبود امتحانش ...خیلی از سوالاش ایراد قواعدی داشت..منم همش دستمو بالا میگرفتمو ایراداشو به دبیره میگفتم اونم میگفت خب هرچیزی که از نظرتون نزدیکتره رو بنویسید...آخخخ دیگه از مراقب نگم بهتره زل زده بود بهم نمیدونم چی ازم میخواس اه

بعدامتحان کیفامونو جمع کردیم و رفتیم سالن مرکزی برای فیلم جشنواره رشد...کثافتا 2 تومن ازمون گرفتن...رفتیم تو سرویس و تا تونستیم صندلی ها رو پر کردیم تا معلما نیان تو سرویس ما که همین طورم شد...دیگه همش بزن و برقص بود منم خیلی وقت بود قر نداده بودم ...انقدر خندیدم دیگه اشک از چشمام میومد ...یهو اون یکی سرویس که معلما توش بودن بهمون رسیدن ما همه در حال قر دادن بودیم خانوم حمیدی کلشو چسبونده بود به پنجره و عین لبو از عصبانیت سرخ شده بود و سرشو واسمون تکون میداد با انگشتش واسمون خط و نشون میکشید که مثلا صبر کنید پیاده شیم دهنتونو سرویس میکنم...ما هم اون قیافشو که دیدیم بیشتر میرقصیدیم...(تا کور شود هر انکه نتواند دید)

بعدم که رسیدیم سالن خانوم حمیدی همین که از سرویس پیاده شد اومد طرفمون با اون حالت عصبانیت گوگولی مگولیش و با اون صدای کلفتش میگفت خجالتم نمیکشن ...دخترای گنده واسه من بزن و برقص راه میندازن...حالا صبر کنید بریم مدرسه...ما هم که روده بر شده بودیم...

رفتیم داخل...نگاه کردم دیدم از مدارس دیگه هم اومد بودن منتها همشون بچه بوچه بودن ابتدایی بودن ما هم با این قدامون از خودمونم خجالت میکشیدیم...یه لحظه فکر کردم شاید اشتباهی اومدیم...از عدم تطابق گروه سنیمون با بقیه تماشاگران که بگذریم از اشغالای ریخت شده توی سالن.نبود یه سطل آشغال و صندلی های فرسوده و پاره پوره نمیتونیم بگذریم....منو مهشید و شقایق یه جا انتخاب کردیمو نشستیم فیلمش شروع شد اسمش گل افرین بود یه فیلم نسبتا قدیمی و بچگانه که نه موضوع جالب توجهی داشت نه فیلمبرداری درست حسابی...در حال دیدن فیلم بودیم که یهو نگین عین جن زده ها از جاش پا شد ...همه با تعجب نگاش کردیم گفتم چی شده؟گفت فکر کنم اینجا موش داره...حواستون باشه...

فکر کردم شاید خیالاتی شده و توجهی نکردم اما وقتی صدای بچه های ابتدایی جلوی سالن رو شنیدم که جیغ میزدن و اسم موشو میوردن منو شقایقم جیغ زدیمو از سالن زدیم بیرون...همه بچه های کلاسمون اومده بودن بیرون و تعریف میکردن ....رفتیم بستنی خریدیمو خوردیم خیلی خوب بود...بعدش مسئول سالن اومد گفت چرا نمیرید داخل...ما هم گفتیم موش داخله...دلش واسمون سوخت گفت دنبالم بیاید رفتیم طبقه بالا یه مردی با لباس قهوه ای هم اونجا بود گفت کی گفته شما بیاید اینجا ؟!...عوضی انگار طلبکار بود گفتیم:مسئولش...نزدیک بود بهش بگم تا از این قهوه ای ترت نکردم بزن به چاک

رفتیم تو یه اتاق باورم نمیشد یه کتابخونه خیلی بزرگ بود یه عالمه میز و صندلی داشت معلوم بود که خیلی وقته کسی اینجا نیومده...یه عالمه گشتم چه کتابای خوبی!!یکیش شوخ نامه از حالت یا کلیدر ....آخ لعنت به تو کنکور که حتی این کتاب خوندنم ازم گرفتی...بچه ها همش شوخی میکردن دیگه انقدر خندیده بودم زیر دلم درد میکرد...

بعدش دیگه سوار سرویس شدیم که بریم مدرسه ...رانندمونم اندفعه واسمون آهنگ گذاشته بود البته ما دیگه نمیتونستیم برقصیم چون یکی از معلما تومد تو سرویس خودمون...رسیدیم مدرسه و تو حیاط نستیم کل خندیدم بازم...یه اتفاق جالب توجه این بود که سه تا از بچه هامونو جا گذاشته بودیم سالن...

پ.ن.روز کارگر...کشور ما جز معدود کشورایی که به کارگرا مجوز اعتراض نمیده...بر هر حال مبارک باشه

پ.ن.چه قدر زر زدم

بی عنوان...

ما را در سایت بی عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 1:57

صفحه بندی